امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

مامانی یه پسره هورااااااا

سلام پسرم امروز 25 آذر ماه 92 یه روز خیییییییییلی خوب بود مامانی، بخاطر اینکه فهمیدم جیگر من، عسل من، همه زندگی من پســــــــــــــــره، خیلی منتظر بودم که جنسیتتو بفهمم و بالاخره امروز قسمت شد و فهمیدیم.   ساعت 1:30 سونوگرافی پارمیس وقت داشتم، رفتم و یکم تو نوبت موندم تا اینکه صدام کردن، قبلشم بهم گفته بودن آبمیوه بخور. وقتی رفتم تو تو دلم صلوات میفرستادم و سلامتیتو از خدا میخواستم، دکتر شروع کرد پارامترها رو خوندن که خانوم منشی تایپ کنه، یهویی گفت male! من سریع پرسیدم پسره؟؟؟؟ دکتر گفت بله! واااااااای خیلی خوشحال شدم مامانی، الهی فدات بشم پسرم، جوووووووووووونم بقیه چیزها هم خدا رو هزار مرتبه شکر خوب بود، سنتم 19 هف...
25 آذر 1392

سفر مشهد

سلام عزیز دل مامان این روزا خداروشکر حالم خوبه، ویار و تهوع هم اصلا ندارم بس که شما ماه و جیگری، مامانو اصلا اذیت نمیکنی امسال خیلی دلم میخواست واسه عاشورا بریم مشهد پابوس امام رضا (ع)، وقتی پیشنهادشو به بابایی دادم سریع قبول کرد، وقتی به مامان جون و باباجون هم گفتم اونا هم سریع قبول کردن و قرار شد واسه تعطیلات تاسوعا و عاشورا 4 تایی بریم مشهد، منتها چون این ایام یکم شلوغه قطار خواب گیرمون نیومد و فقط اتوبوسی بود، من خیلی نگران بودم که اذیت شم اما بابایی تو قطار فداکاری کرد رفت رو زمین نشست تا من دراز بکشم، هر چی بهش اصرار کردیم بیاد سر جاش بشینه و من راحتم قبول نکرد، خلاصه با کمی تاخیر رسیدیم مشهد ...   به شهر امام رضا ...
20 آذر 1392

سفر کیش

سلام قند عسلم خوبی قلب من؟ جونم برات بگه که از قدیم ندیما خیلی دلم میخواست برای ماه عسل بریم کیش اما شرایطمون جور نشد اما میخوام قررررربون تو برم که با اون پا قدم خوبت این شرایطو خیلی خوب و عالی فراهم کردی، جون دلم مامانی یه روز بابایی اومد گفت یه خبر خوب دارم و یه سفر کیش برای ماموریت برام جور شده که صحبت کردم با هم بریم، منم خیلی خوشحال شدم خلاصه 2 آذرماه بود که سه تایی رفتیم فرودگاه و رفتیم به سمت جزیره زیبای کیش، من و بابایی جفتمون اولین بار بود که میرفتیم و البته شما هوا تو این موقع سال عاااالی بود و اینم از شانس جیگر خودم بود، الهی فدات بشم مامانی، راستی حالمم اونجا توپ توپ بود، معلوم بود که داره به نفس مامان ...
10 آذر 1392

سفر شمال، اولین سفر غیرمستقیم نازنازی

سلام عزیز دل مامان امیدوارم اون تو حالت خوب باشه مامانی آخر هفته مامان جون و بابا جون میخواستن برن شمال، از ما هم خواستن باهاشون بریم، راستش منم خیلی دلم میخواست برم، دقیقا 1.5 سال بود که شمال نرفته بودم، از طرفی هم نگران تو بودم عسلم، خلاصه در نهایت به شرطی که بابایی هم باهامون بیاد راضی شدم برم و تو رو به خدا سپردم که خودش مواظبت باشه   خلاصه رفتیم شمال و حسابی خوش گذشت، جاده ها، دریا و جنگل رو بهت نشون دادم و همش باهات صحبت میکردم، بهت گفتم که ایشالا وقتی به دنیا اومدی و بزرگ شدی با هم میایم و اینجاها رو بهت نشون میدم، دلم میخواد یه مایو خوشگل برات بخرم با هم بریم تو دریا آب بازی کنیم دلم میخواد بریم تو جنگل قایم موشک...
17 آبان 1392

غربالگری سه ماهه اول

سلام مامانی پنجشنبه 9 آبان برای بار دوم دیدمت، خییییلی بزرگتر شده بودی عزیزم، الهی قربون چشمای خوشگلت، بینیت و لب بالات برم که تشکیل شده بود، فدای دست و پای کوچیکت بشم که واسه مامان تکون میدادی پوزیشنت واسه اندازه گیری NT و NB خیلی خوب بود نازدونه من، از کجا فهمیدی باید چه جوری بخوابی که بهتر باشه عسسسسلم؟ باهوش مامان .... عشق مامان .... جووووووون مامان بعدش که کار دکتر تموم شد هی دست و پاتو میاوردی بالا به مامان سلام میدادی، آخرشم فکر کنم خسته شدی روتو کردی اونور CD فیلم سونوگرافی رو هم گرفتم که هم به بابایی و بقیه نشون بدم، هم خودم وقتی دلم برات تنگ شد نگات کنم و هم ایشالا یه روزی خودت ببینی عزیز دلم راستی بابایی و م...
9 آبان 1392

سوغاتی های دایی جون از کیش

سلام مامانی سلام عشقم دوشنبه 8 مهر 92 عروسی دایی جون بود، بعدش با زندایی جون رفتن کیش مسافرت برای شما که اون موقع فندق مامان بودی کلی سوغاتی آوردن عزیزدلم، دایی جون میگفت اولین خریدی که کردن واسه تو بوده خوشگلم   دستشون درد نکنه   اینم عکس سوغاتی هات جیگرم:             ایشالا روزاییکه اینا رو تو تنت میبینم هر چه سریعترررررر بیان دوست دارم مامانی ...
14 مهر 1392

اولین سونوگرافی

سلام عشق من   الهی فدات شم که امروز برای اولین بار دیدمت امروز شنبه 13 مهر 92 با بابایی رفتیم بیمارستان بقیه الله که برای اولین بار ببینیمت و صدای ناز قلبتو بشنویم   توی مانیتور یه محدوده سیاه رنگی بود که مایع دورت بود، تو هم به رنگ سفید داخلش بودی، قلبتم خییییییلی تند تند میزد ناز من اما گفتن شنیدن صداش ضرر داره چون زوده، من و بابایی خیلی ذوق کردیم دیدیمت خوشگلم عزیز دل مامان امروز 8 هفته و 1 روز بودی، 17 میلیمتر هم قدت بود نازنازی    ایشالا زود زود بزرگ بشی بیای تو بغل مامان، عششششق منی ...
13 مهر 1392

روزی که مامان شدم

سلام فرشته مامان امروز یکشنبه 17 شهریور 92 روزی بود که از وجود تو مطمئن شدم، وای چه حس خوبی بود بودنت امروز صبح با بابایی رفتیم آزمایشگاه درمانگاه نفت تو بوستان نهم آزمایش خون دادم بعدش که یه برگه بهمون دادن دیدم توش نوشته تاریخ جواب 1 هفته بعد هستش اما من که نمیتونستم تا 1 هفته صبر کنم برای همون رفتیم آزمایشگاه بیمارستان بقیه الله و بعدش نمونه رو بردم قسمت اورژانس که گفتن تا 1 ساعت دیگه جوابشو میدن، منم 1 ساعت منتظر موندم بعد 1 ساعت گفتن هنوز حاضر نیس گفتم چرا؟! گفتن اگه جواب منفی باشه بعد 1 ساعت مشخص میشه اما وقتی مثبت هستش برای اعلام کردن عددش یه خورد طول میکشه! من با تعجب و خوشحالی گفتم مثبت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتن...
17 شهريور 1392